خیلی بیشتر از 1 روز و 1 هفته و 1 ماه و حتی 1 ساله که به وبلاگم سر نزدم.امشبم نمیدونم چه حسی منو کشوند اینجا.ولی الان که اینجام هیچ حسی ندارم جز یه دلتنگی غریب.دلتنگی برای دوستام برای روزایی که باید دنبال جایی برای تخلیه اون همه انرژی میگشتم و جایی رو بهتر از اینجا پیدا نمیکردم.دلم تنگه.حتی برای این صفحه خاک گرفته.الان که بعد از مدتها اومدم میفهمم که چقدر دوسش دارم.این جمله ها رو میتونم تو یه برگه کاهی هم بنویسم .ولی وقتی فکر میکنم میبینم نوشتن یه بهونست.اون چیزی که منو تا حدی دلتنگ کرده که چشمام پر اشکه دوستایی بودن که هر روز به امید یه کامنت ازشون میومدم مینوشتم.بی معرفتی کردم.خودم میدونم.ببخشید.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت
11:49 PM  توسط آرزو
|
گاهی
بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را
می یابیم كه با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند. برخی وقت ها ما آدم
هایی را دوست داریم كه دوستمان نمی دارند، همان گونه كه آدم هایی نیز یافت
می شوند كه دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم. به آنانی كه دوست
نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را
كه دوست می داریم همواره گم می كنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر
نمی خوریم!برخی ما را سر كار می گذارند، برخی بیش از اندازه قطعه گم شده
دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است كه تمام روح
ما نیز كفاف پر كردن یك حفره خالی درون آنان را ندارد. برخی دیگر نیز بیش
از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان
پُركنیم. برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی
بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند...گاه ما
برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال
پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به كف می آوریم و
اما «او» را از كف می دهیم. گاهی اویی را كه دوست می داری احتیاجی به تو
ندارد زیرا تو او را كامل نمی كنی. تو قطعه گمشده او نیستی ،تو قدرت تملك
او را نداری.گاه نیز چنین كسی تو را رها می كند و گاهی نیز چنین كسی به تو
می آموزد كه خود نیز كامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.او
شاید به تو بیاموزد كه خود به تنهایی سفر را آغاز كنی ، راه بیفتی ، حركت
كنی. او به تو می آموزد و تو را ترك می كند، اما پیش از خداحافظی می گوید:
"شاید روزی به هم برسیم ..."، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار
است. این آغاز، این زایش، برایت سخت دردناك است. بلوغ دردناك است، وداع
با دوران كودكی دردناك است، كامل شدن دردناك است، اما گریزی نیست.و تو
آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی، و در این راه رفتن دست و
بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی كه از جاده های
ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و
بروی و بروی.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت
11:10 PM  توسط آرزو
|
salam.aghaye zand mishe ye email i chizi az khodetun bezarin?lotfanalbate
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت
11:2 PM  توسط آرزو
|
به نام خدای بارون
سلام من یک پنجره ی کلاسم ، پنجره ای که بچه ها از توم اسمون خدا و پرنده هاش ومی بینند!
پنجره ای که وقتی شیشها ش بخار میکنه! جایی برای نقاشی کردن بچه ها وشکلک کشیدن اون ها!
از شب ها ی سرد پاییزی بگم که چقدر طولانی وسرده!
چشم انتظار میشینم تا صبح بشه وخورشید طلوع کنه..................
وبازم بچه ها بیان سر کلاس !
بعضی از شب های پاییزی بارون دوست خوبم بهم سرمی زنه!
وقتی بهم سر می زنه ومهمون خونم میشه ،که دلش پره ........ پره از ادم ها وکارهاشون !
می یاد وبا اشک هاش غباری که روی شیشه ی من رو پاک می کنه! وبعدش
رفعه زحمت می کنه!
توتابستونا خیلی دلم براش تنگ میشه !نمیدونم به کدوم سرزمین وبه کدومشهر سفر کرده !
اما می دونم ! که همیشه دلش پره ! وهمیشه در حال باریدنه!
از خودم بگم !
دارند پنجره های کلاس ها رو عوض میکنند............!
دیگه عمر ما هم به سر امد! ماهم میریم توی انباری مدرسه!!!!!!!!!!
دلم برای خنده های بچه هاو کتک کاری هاشون تنگ میشه!
مهم نیست !میرم یک جای جدید با چیز های جدید دیگر!
اما از اون به بعد دیگه فایدای ندارم ، دیگه اسمون خدا وپرندهاش ونمی بینم ،
دیگه درد ودل وغصه های بارون رو نمیشنوم !
دیگه هیچ بچه ای لمسم نمی کنه! وروم شکلک نمی کشه!
مهم نیست !
ما که وقته رفتنمونه! شما رو نمیدونم!
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت
0:43 AM  توسط آرزو
|
خوابم نمیبره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت
4:7 AM  توسط آرزو
|
اوووووووووووووووووووووووووووه چقدر وقت بود نبودم!یعنی هنوز زنده ام!

آخی الهی بگردم یه سریتون نگرانم شده بودید .مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت
6:22 PM  توسط آرزو
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت
0:39 AM  توسط آرزو
|
این بار گفتی:
باید بروم
پرسیدم پس من چه کنم
با خاطراتمان آرزوهایمان قولهایمان؟
گفتی:خیلی زود فراموش خواهی کرد
خوب من
مدتهاست که تو رفته ای
و من هر روز از تو نوشته ام
از تو و خاطراتمان
از تو و رویا هایمان
و تنها چیری که هرگز نتوانستم فراموش کنم
فراموش کردن تو بود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت
4:38 PM  توسط آرزو
|
چشمهای تو عجیب اند
گاه سرزنش می کنند گاه نوازش
گاه آرامند گاه طوفانی
اما عجیب ترین راز آنها
خنده های توست
تو با چشمهایت می خندیدی
و من خندیدم
خوب من
تو هیچ وقت نفهمیدی عجیب ترین راز چشمهای من
در سکوت گریه کردن بود.....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت
4:16 PM  توسط آرزو
|
غروب شد خورشید رفت آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را پایین انداخت
آری
گلها هرگز خیانت نمیکنند
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت
8:26 PM  توسط آرزو
|
آخه نامردی تا چه حد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه واقعا کم آوردم.ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.منم میخوام نامرد باشم.پست باشم.هزار رنگ باشم.بی احساس باشم.دو رو باشم.ااااااااااااااااااااه میخوام یه آدم حرص در آر باشم به خدا دیگه نمیتونم این همه دو رویی رو تحمل کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت
7:40 PM  توسط آرزو
|
راستی یه عده آدم الاف یه مشته نظر چرت و پرت برام گذاشتن اینو گفتم که اگه کسی با اسم من براتون نظر نامربوطی گذاشت و حرف نا درستی زد من نیستم شاید هک بشم


ولی خبر ندارن انقدر وبلاگ میسازم تا چشمشون در بیاد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت
10:52 PM  توسط آرزو
|
وای یادتونه گفتم ۲ تا از امتحانامو گند زدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امروز نمره یکیش اومد

افتادم

صبح دارم میرم دانشگاه تو رو خدا برام دعا کنید با خبرای خوب برگردم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت
10:46 PM  توسط آرزو
|
خدا قناری و کلاغ را یک رنگ آفرید قناری اعتراض کرد و زیبا شد و کلاغ راضی به رضای خدا.و حالا قناری در قفس است و کلاغ آزاد!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت
5:21 PM  توسط آرزو
|
خدایا آنگونه زنده ام بدار تا نشکند دلی از زنده بودنم....
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت
5:17 PM  توسط آرزو
|
بیا همگام شویم و فصلها را با هم طی کنیم
گفتم: من پا به پای تو هستم
خوب من
مجذوب کدامین بهار شدی؟
که مرا در اولین پاییز جا گذاشتی!
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت
11:40 PM  توسط آرزو
|
بالاخره امتحانام تموم شد حالا یه نفس راحتتتتتتت. وای ۲ تا امتحانامو افتضاح دادم شما رو به خدا برام دعا کنید پاس بشم اصلا طاقت ندارم یه ترم دیگه برم سر کلاساشون
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت
0:7 AM  توسط آرزو
|
کاش در دهکده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر لطف به هم میکردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا........
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت
0:1 AM  توسط آرزو
|
شاعر از کوچه مهتاب گذشت لیک شعری نسرود نه که معشوقه نداشت نه که سر گشته نبود سالها بوددگر کوچه مهتاب
خیابان شده بود..............................................................
+ نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت
4:13 PM  توسط آرزو
|
بوق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق

کم کم به این بوقای من عادت میکنید تازه یاد گرفتم کلی حال میده آدم تخلیه انرژی میشه وقتی زیادی انرژی داره امتحان کنید پشیمون نمیشید
+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت
1:32 PM  توسط آرزو
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت
1:19 PM  توسط آرزو
|
دیشب حسابی آرزو کردید؟اوهوم میدونم هیچ کس از این لحظه ها نمیگذره ولی
وقتی به چیزی که یه روزی برات آرزو بود رسیدی تازه میفهمی که آرزوش قشنگتر از داشتنش بوده ........
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت
6:28 PM  توسط آرزو
|
سلام.فکر کنم از هر حرفی مهمتر اینه که بگم من فقط از این آهنگ خوشم اومد گذاشتمش روی وبم و هیچ دلیل دیگه ای هم نداره دوستاااااااااااان
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت
0:19 AM  توسط آرزو
|
بهتون گفته بودم خیلی نمیشه رو روحیات من حساب باز کرد بعضی وقتا گوله ی انرژی بعضی وقتام حتی از یه نقطه کمتر انرژی دارم.ولی انصافا دلم براتون تنگ شده بود.الانم توی یونی (دانشگاه رو میگم) منتظرم کلاس بعدیم شروع بشه .راستی یه پیشنهاد ! قول میدم قبول کنید ضرر نمیکنید میخواید برید یونی تو همون شهر خودتون برید .من عاشق زندگیه مستقل بودم ولی حالاااا...... بیخیال. خوش باشید
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت
2:14 PM  توسط آرزو
|
گاهی خیال میکنم از من بریده ای بهتر ز من برای دلت بر گزیده ای از من عبور میکنی و دم نمیزنی تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای....
به خدا عاشق نشدم فقط دیونه شدم ولی نمیدونم چون عاشق نشدم دیونه شدم یا چون دیونه شدم عاشق نشدم!
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت
6:54 PM  توسط آرزو
|
سلام.بذارید همین اول بگم هیچ حرف خاصی برای گفتن ندارم اگرم چرت وپرت گفتم دقیقا به همین دلیله.ولی راستش دلم اینقدر براتون تنگ شده که فقط میخوام باهاتون حرف بزنم.نمیدونم چرا چند وقته حس نوشتن ندارم.تو ذهنم یه عالمه حرف میچرخه ولی زبونم که باید بچرخه مرده!!!آخی راستی امتحانای میانترمم تموم شد.البته تمومه تموم که نه.یکی دیگه مونده اونم همش تقصیر یه پسره بیخود بی نمک نخواستنیه.قرار نبود استاد امتحان بگیرن ولی اگه هر دانشگاهی یه دونه از این بچه های خود جا کن داشته باشه باید در اون دانشگاهو تخته کنن که از شانس کپک زده ی من همین یه دونه هم باید بشه هم کلاسی من! انقدر دلم میخواست یه جا تنها گیرش بیارم تا بهش بفهمونم چقدر زشته آدم مخالف نظر جمع حرف بزنه.آاخ ای کاش بدنش دست من تا حالیش کنم چقدر ازش خوشم نمیاد.(البته اون استادم اگه استاد بود نمیشست ببینه اون یه نفر چی میگه!)حالا یه چیز جالب تر اینکه دیروز سی سی اومده بود قم.من و وروجکو سی سی هم پاشدیم رفتیم بیرون که دیدم همین آقای به ظاهر درس خون داشتن خیابون متر میکردن از این طرف میرفت اون طرف از اون طرف میومد این طرف.از فاصله ۲ میلیمتری هم رد شدیم.رد که شد این شخصیت محترم! رو به وروجکو سیسی معرفی کردم.کلی بهم چیز گفتن که اگه زودتر بهشون میگفتم یقشو میگرفتن که بره بشینه تو خونه درس بخونه!!! کوفتش بزنن خداییش دوست دارم لهش کنم اگه شده یه روز پامو بگیرم جلوش که با صورت بیفته زمین درس خوندن یادش بره این کارو میکنم.حالا ببینید کی حرصمو خالی میکنم.....خوب شد حال نوشتن نداشتما!!!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت
12:23 PM  توسط آرزو
|
فکر کنم دارید میگید این آرزو دوباره یه چیزیش شده.آره خب یه چیزیم شده.وااااااااااااااای.بالآخره مدرکمو گرفتم.....جدا یادتون نیست؟؟؟؟؟مدرک گویندگیمو میگم دیگه.فقط ای کاش این دانشگاهم زودتر مدرکمو میداد تا دیگه جدی جدی میشدم یه گوینده ی کامل باحال پر انرژی که عاشق کارشه.خلاصه یه شیرینی طلبتون.یه عالمه دوستون داااااااااااااااارم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت
0:15 AM  توسط آرزو
|
گل من گوهر من كاش اينجا بودي
جان من جوهر من كاش اينجا بودي
اگر اينجا بودي خانه خاموش نبود
آينه حوصله داشت گل فراموش نبود
وزن قلبم سنگين غربت آهنگ نبود
ساعت ديواري خسته از زنگ نبود
كاش اينجا بودي جان من جوهر من
كاش اينجا بود كاش اينجا بودي
با تو بودن اي كاش تا ابد ممكن بود
لحظه هاي ديدار تا ابد ساكن بود
اگر اينجا بودي زندگي وسعت داشت
غزل ناگفته به قلم رغبت داشت
كاش اينجا بودي جان من جوهر من
كاش اينجا بودي كاش اينجا بودي
گم ترين پيدائي دوري و اينجايي
من كه با تو هستم تو چرا تنهايي
با همه دوري ما اين همه فاصله ها
همه جا سرشار است از هوايت اينجا
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت
5:58 PM  توسط آرزو
|
آره زنده ام.هنوز نمردم.ولی میدونم اینقدر بی خاصیت شدم که با مرده ها فرقی ندارم.فعلا اینو داشته باشید تا بعد!!
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت
8:57 PM  توسط آرزو
|
میدونم خیلی بدم.خیلی بی معرفتم .اصلا معلوم نیست کجا هستم .ولی باور کنید معلومه...
بابا یه خسته نباشید بگید .نا سلامتی اثاث کشی کردما .بالآخره از دست این خوابگاه کوفتی راحت شدم.اینی هم که این چند روز نبودم برای اینه که کاشون بودم تلفنم هم هنوز وصل نشده.صبح دوباره دارم میرم کاشون .ای کاش دیگه وصل شده باشه.دلم براتون تنگ میشه .دوست دارم هر شب بهتون سر بزنم.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت
4:17 PM  توسط آرزو
|